۱۸ آذر ۹۵
اعتراف میکنم که به درجه ای از شجاعت مفتخرم که امشب بیخیال دندان شکسته و نیم ساعت معطلی و توفیق اجباری استماع صدای دهشتناک قیژ قیژ مته و هورت هورت حال بهم زن اون مکنده تف جمع کن! شدم و با شنیدن صدای آی...آی..اون بدبختی که روی اون یونیت در چنگال هراس انگیز دوست عزیزمون * اسیر بود فرار را بر قرار ترجیح دادم و با استقراض دوپای دیگر فلنگ را در مقابل چشمان متحیر دوستان اتاق انتظار و خانم شیرزاد(منشی)، بستم و الفرار...
به واقع تصورم از دندان پزشکی اینه...!


*نمیخوام به صنف دندان پزشکان محترم توهینی بکنم!