عیدانه...



عرضم به حضور انورتون که... عه خب بذارید از اولش بگم...

از قضا مثل هرسال قبل از استشمام بوی بهار و شکوفه و سر سبزی و طراوت جبرا عطر دل انگیز وایتکس و شیشه پاک کن و جوهر نمک رو استنشاق نموده و به نوعی مشام مان مورد نوازش قرار گرفت.

حدودا ده روزی درگیر آیین دهشتناک و دهان آسفالت کن خانه تکانی بودیم که بالاخره والده با اعلام مصدومیت از ناحیه کمر که ارمغان این پروسه بود، با نارضایتی فراوان رای به اتمام این طوفان صادر نمودند و جمعی را دعاگو...ناگفته نماند که به گفته ایشان، خانه تکانی امسال سطحی -!!!- بود و اگر جابه جایی و گردگیری کلیه مبل ها و تمیز کردن یک آشپزخانه چربی گرفته 3*4 و شستشوی فرش ها و کلا شخم زدن خانه سطحیست، استدعا دارم که یکی از شما بیاید و بنده را شیر فهم کند که اساسا مفهوم "عمق" به چه چیز اطلاق میگردد!

آقا اصلا یکی بیاید و بگوید فلسفه اینکه ما هر سال در آستانه سال جدید با تمام قوا میزنیم خودمان را میپوکانیم و نفله مینماییم و حلق و هنجرمان را با انواع گند و بو مورد عنایت قرار داده و پوست دستمان را با انواع مواد شوینده به مانند پوست کروکودیل نرم و لطیف -!!!- میسازیم و در پایان جد هفتممان را در این روزهای آخر اسفند پیش چشم خودمان میاوریم، چیست؟! نه جانِ من، خداوکیلی، چیست؟! چه کاریه اصلا؟!  والا ملت کریسمس دارن، مامان! به معنی واقعی کلمه، کویت!!! ما هم عید داریم خیر سرمون! والا! خب کلید غرغر را خاموش نموده و ادامه...

بعله میگفتم خلاصه که سال نو شد و عیدتون مبارک و صد سال به این سالها و این صوبتا...

الان دور رفت دید و بازدید ها به تمام رسیده و ما به نوعی در تعطیلات نیم فصل و ریکاوری به سر میبریم تا فوامیل دور برگشت رو استارت زده و ضمن پذیرایی از عزیزان با پاسخگویی به سوالات دلواپسان -که امسال متاسفانه به طرز شدیدی حول بنده و سیدجان و زمان و تاریخ دقیق کوچ به خانه مان میچرخد- اطلاعاتشان را آپدیت نمایند.

دیده ها و

 شنیده ها حاکی از این است که این پلوها و چلوهای چرب و چیلی و تخمه های ژاپنی و بادام های هندی و پسته های شور و شیرینی جات کار خودش را کرده و کلسترول و چربی خون بزرگتر ها با یک تابع اکیدا صعودی به سقف میل میکند و پهلوهای آب شده جوانتر ها دوباره سر جای خود بازگشته ، بنده از همین تریبون ضمن تحریم تخمه محبوبم، ژاپنی، شما را به حمایت از این کمپین دعوت می نمایم باشد که مانکن شویم و دوباره به روزهای اوج باز گردیم.


۱۶:۰۴

سازت را با بهار کوک کن


خاصیتی اینجا این است که گویا بیش از بقیه شهرها برای دیدن بهار عجله دارد، طوری که هنوز گرد راه اسفند خشک نشده، لباس شکوفه بر تن درختانش میکند؛ اصلا انگار نه انگار که همین چند ماه پیش، طوری برگ هایش ریخته بود که گویی سالهاست مرده...اما خدایا تو دوباره از روحت توی ریشه هاش دمیدی...حالا همه ساکنین باغچه زنده و سرحالند، از یاس کوچولوی گوشه باغچه و درخت کپل و سر به ریزش گرفته تا گل کاغذی قانع و کم توقع همه و همه دست توی دست هم استارت یه شروع دوباره رو  میزنند... 

اصلا خدایا چطور از این همه نیستی و عدم، هستی و زندگی میافرینی؟ اصلا این ها به کنار چطور از دل خاک این همه رنگ بوجود میاوری ؟ چطور ممکن است یک مشت خاک توی گل کاغذی بشود سرخابی خوشرنگ و توی درخت انار بشود قرمزِ گلی یا آن عطر مست کننده را به شکوفه های نارنگی بدهد و آن رایحه استثنایی را به یاسِ نازک طبع؟!

نمیدانم هنوز هم کسی به این یحیی و یمیت تو دقت میکند یا نه؟ از این همه شگفتی ذوق زده میشود یا برای همه، مثل من عادی شده و به راحتی از کنارش میگذرند؟! 

"به آثار رحمت خدا بنگر که چگونه زمین را بعد از مرگش زنده می‌گرداند در حقیقت هم اوست که قطعا زنده کننده مردگان است و اوست که بر هر چیزی تواناست." (روم-50)

شاید همه این عادی شدن ها یه خاطر این باشد که ما بلد نیستیم ببینیم و اصلا حواسمان هم نیست که تو، توی همین برگ های جوانه زده ای، لا به لای همین غنچه های نشکفته، جایی همین نزدیکی...

ببینم اصلا تا به حال کسی به تو گفته که چقدر بی نظیری؟!

،

۱۴:۲۳

صدای پای بهار

bahar


یار،
هی یار، یار!
اینجا اگرچه گاه
گل به زمستان خسته ، خار میشود ..
اینجا اگر چه
روز
گاه چون شب تار میشود ..
اما
بهار میشود!
من دیده ام که میگویم ...

"سیدعلی صالحی"



عکس نوشت: پنچ شنبه 12 اسفند/کاشان

۱۳:۳۴

1206


دو سال پیش چنین روزی...

زیر سایه امیرالمومنین، با اجازه پدر و مادرم....بله 

دیگه بعدشم لی لی لی لی و از این صوبتا :دی 




پی نوشت: سبزی پاک کن های عزیز و دلسوز، باور بفرمائید بنده پس از اتمام منزلمان توسط سید جان بدون فوت وقت از منزل ابوی کوچ میکنم، قول میدم، به موقع هم بچه دار میشم و هم بازی هم براش میارم، بعد هم عروس یا دامادش میکنم و بعد اگر اجازه بفرمائید تا عمر باشد زندگی میکنم و بعد هم دار فانی را وداع گفته و بسوی حق رهسپار خواهم گشت، پس نگران نباشید لدفن!





۱۵:۲۶

مینی بوس آبی...



چند روز پیش بعد از سالها و خیلی اتفاقی سوار مینی بوس شدم از آن مینی بوس های آبی قدیمی که طعنه میزند به ماشین مشتی مندلی، از همان هایی که سوار شدنش بی کلاسی محسوب میشود، همان هایی که آدم دلش نمیخواهد در صورت مجبور شدن، کسی در آن یا حتی حین سوار و پیاده شدن ببینمش! راستش را بخواهید من هم با اکراه و برای فرار از سرمایی که طی بیست دقیقه منتظر تاکسی و اتوبوس ماندن نصیبم شده بود، سوارش شدم!
از قضا جایی نشسته بودم که چهره ناراضی آدمها را حین سوار شدن میدیدم اما عمر همه آن ابروهای در هم کشیده و لب و لوچه های آویزان تنها دو سه دقیقه بود! درست مثل خودم...
بعد از آن میتوانستی رضایت را در چهره تک تک افراد ببینی؛

راننده مسن و سیبیلو بود اما بد اخلاق و غرغرو نه! لبخند هر چند، گاهی کمرنگ از پشت آن سیبیل سفید و پر پشتش پیدا بود، برای نداشتن پول خرد به مردم اخم و تخم نمیکرد، کرایه یک به یکشان را با حوصله حساب میکرد و با یک "به امید خدا" بدرقه...

 اما نکته جالب برای من، گفتگوی دسته جمعی راننده با مسافرانش بود که همه را از بدو سوار شدن فارغ از موضوع، درگیر خود میکرد، هر کس چیزی میگفت، گاهی همه میخندید و گاهی به هم دلداری میدانند و برای هم دعا میکردند و دست آخر با آن که همدیگر را نمیشناختند به حرمت همان خنده ها و تسلی های چند دقیقه ای تا مقصد، به گرمی از هم خداحافظی و آرزوی موفقیت میکردند.

انگار همه خسته شده بودند از قیافه های جدی و اخمالوی توی تاکسی ها و اتوبوس ها، همان هایی که یک هندزفری میچپانند توی گوششان و زل میزنند به خیابان از ترس اینکه کسی هم صحبتشان نشود، همان هایی که جز "همین جا پیاده میشم" هیچ حرفی از دهانشان خارج نمیشود حتی یک لبخند خشک و خالی و تصنعی هم نمی زنند، همان هایی که حوصله ندارند، راستی از کی بود که دیگر اینقدر حوصله همدیگر را نداشتیم؟!

۰۹:۵۱

بیا تو بغلم، ولنتاین...!*


سلامdoc who smiley

اصولا من از اون دسته آدمایی نیستم که  فرهنگ ها و رسوم وارداتی رو بدون استثنا تماما نفی میکنند! و کلهم اجمعین برخورد متحجرانه و کاملا غیر قابل انعطاف دارند!

من میگم بابا...اصن چه معنی میده که این قدر آغوش فرهنگ ما باز باشه؟! ها!؟ هر چیزی رو فکر نکرده و تحقیق نکرده از دور افتاده ترین دهات های اروپا و امریکا "زارت!" بپذیریم؟! در حالی که خودشون اصن محل _بوووووووووووووووق_  هم بهش نمیذارن!!!

درحالی که اونا به سنت های کاملا مثبت و قشنگ ما شدیدا واکنش نشون میدن! و حتی چند سال پیش که google لوگوی نوروز رو طراحی کرد واسه ماه فروردین ما و march خودشون با حجمه شدیدی روبرو شد که آخرشم مجبور شد برش داره!delete 2 smiley

یکی از مسائلی که به خصوص این چند سال اخیر به طور ویژه ای مورد توجه ملت، اعم از پیر و جوون و کوچیک و بزرگ، قرار گرفته، مسئله ولنتاینه! که مثلا این روز رو روز عشق می نامند و ما هم طبق معمول آغوش مهربان و فراااااااااااخمون رو به طرز عجیب و شگفت آوری واسش باز کردیم! به ضرث قاطع _در حالت کاملا خوشبینانه_میتونم بگم شاید زیر 10 % رفته باشن و راجع بهش تحقیق کرده باشنکه آقا اصن این از کجا اومده و ریشه اش چی بوده و از این صوبتا! ولی خوب بلدن اس ام اس هایی که واسشون اومده رو به صفر تا 100ـه شماره هایی که توی گوشیشون Save کردن Forward کنن! و بشن کاسه داغتر از آش! حال اون که خودشون اصن جدی نمیگیرنش!

تازه موضوعش به این شکل نبوده که الان هست! کل قضیه نشات گرفته میشه از یه سری خرافه که آدم واقعا خوش خجالت میکشه، بهش باور داشته باشه! ولی با هوشمندی تمام یه ذره چشم و ابروی قضیه رو درست کردن و شاخ و برگش دادن و به شکل کاملا شیک و شکیلی در بسته بندی "روز عشق" _که هفت قرآن به میون هیـــــــــــــچ نکته منفی و خلاف اخلاقی نداره و کامــــــــــــــــلا!!! زیبا و پسنده و عاشقانه اسcupid smiley!!_-قالب کردن به ما!

و متاسفانه یه عده هم با تبلیغات سر سام آور !!! که از در و دیوار و پنجره و ایمیل و کامنت و اصولا هر روزنه ای به ابعاد 1*1*1 سانتی متر مکعب میکنن تو چشم و گوش و مخ آدم، سود میبرن در حد جام جهانی! و چه میدونم عروسک و عطر و کلا هر جنس بُنجُلی که تو انبار دارن میفروشن به یه مشت آدم از همه جا بی خبر مث من و شما! که حالا مثلا این رنگش فلانه ، یعنی عاااااااااااااااااشقتم! این گندش (وقتی بنجل باشه به جای رایحه، گند میده دیگه! ) آدم رو یاد دوتا قلب میندازه که که از 800 جهت به هم وصلن و همه چی گل و بلبل و صفا، سیتی، منگوله!

اون وقت منم بشینم اینجا با این حالم! حرص بخورم که چقدر بعضیا ساده ان!


+ علی رغم سیاست کلی خودم در باب جواب دادن به اس ام اس ها بدون فوت وقت حتی در صورتی که یک کلمه باشه، هر گونه اس ام اسی با این مضمون واسم میاد هرسال، جواب نمیدم!

 +یه کم به داشته های خوبمون بشتر بها بدیم!

+ اینا حرفا تو دلم مونده بود نمیگفتم غم باد میشد!



*این پست باز نشر بود از وبلاگ قبلیم

۱۸:۴۶

فسقلی ها: این قسمت فسقلی و مامانی



فسقل خان ثانی: مامانی جوجه شو...

مامانی(مامان بنده با نیم قرن تجربه): جیک جیک جیک o_chick36.gif

+ حالا دُربه (گربه) شو...

- میو میو میو 74.gif

+ گاو شو...-!!!- 

- ما ما ما20.gif (ببینید مادربزرگ بودن چقدر سخته!)

+ مرغه چی میده (میگه :دی)...

- (مامان دیگه خنده اش گرفته!) قد قد قد075.gif

+ خب مامانی حالا خر شو -!!!- (کار به جای باریک کشیده میشود! :دی)

(وجدانا با نیم قرن تجربه دیگه مامان تو کتش نمیره خر بشه! حتی برای نوه!!! لازم به ذکر است که تا همین مرحله هم دووم آورده خیلیه! نوه اس دیگه! حالا ما اگه بودیم توی همون مرحله جوجه و گربه نصفمون کرده بود! :دی )

-بلد نیستم مامانی

+ چرا؟! خب من یادت میدم بگو عر عر عر -!!!-

- :| :|‌ :| (اصن مامان در افق محو شد! :دی)


عکس نوشت: اولین باری که بادکنکش رو نترکونده رفت! :دی

پی نوشت: توی یک خواب زمستونی بیست روزی بودم حالا اومدم و 40 تا ستاره روشن و دوتا رادیوبلاگ گوش نداده، کم کم دارم میخونمتون...

۱۵:۲۹

انتقام!


تا حالا جوش مجلسی رو ضایع کردید؟!

از قضا این جمعه ما دعوت شدیم یه مهمونی و خب در همین اثنی طبق رسم دیرینه، دو عدد جوش شیک و مجلسی هم روی صورت ما رخ نمودند و به نوعی اعلام حضور فرمودند که آسوده باش که ما حواسمون هست خلاصه! 

آقا زد و مهمونی کنسل شد و این دو عزیز ضایع گشتند و بدین سان بنده به نمایندگی از تمامی بانوان -نمیدونم آقایون هم جوش مجلسی میزنن یا نه ؟!- یک نیمچه انتقامی از این بد سگالان و زشت سیرتان گرفتم، باشد که آبی باشد بر آتش دل جوش رویان آزرده خاطر!


۱۴:۴۶

حتی تصور آمدنت هم زیباست...






عکس نوشت1 : نرگس های توی باغچه که سه سالی بود ما رو منتظر گل دادنش گذاشته بود...
عکس نوشت2
: این جوری هم بلد بودیم کادر بندی کنیم، ولی گفتیم اون نارنگی گلابی نما هم پیدا باشه اون پشت طفلک! :دی

۱۴:۰۰

مرا ببر خسته خانه!



عرضم به حضور انورتان که دوش شیخنا و مرادنا مهردخت بانو پس از چندی پیکار بی فرجام با بیماری مهلکش -!!!- سرماخوردگی ویروسی شدید در حالی که چیزی از انبوه کلنکس های منزل ابوی اش باقی نماندی و پوست نواحی مرکزی صورتش دچار استهلاک هشتاد درصدی شدی، عاقبت تسلیم چرخ گردون روزگار گشتی و .... 

جان به جان آفرین تسلیم نمود؟؟!!

 خیر! (کجا به این زودی؟! من در عنفوان جوانی هزار امید و آرزو دارم اصن من هیچی سید جان چی؟! مرارت ها کشیده تا منو یافته ! والا!)  داشتم می گفتم عاقبت تسلیم چرخ گردون گشتی و رو به مریدان (در این صحنه مریدان به شوی مهربان و خانواده گرامی اش اطلاق میگردد) ناله کردندی که: مرا ببر خسته خانه!

شوی وقت را نکشتی و بانو را جَلدی بر مرکب نشاندی و نزد طبیب بردی و طبیب(ـه)  هم نامردی نکردندی چهار عدد انژکیسیون ناقابل پیشکش نشیمنگاه وی نمودی که تاکنون دو دستگاهش را استعمال نمودی و به واقع نابود گشتی و در همان خسته خانه گنجشکان حول سرش چرخیدندی و افقی گشتی و فی الحال از وهم آن دوی باقیمانده با خاک یکسان گردیدی و سپس سیدجان با متد سونا درمانی* خود وی را تا صبح آبپز نمودی و نامبرده هم اکنون از حالت افقی به زاویه 70 درجه تغییر حالت داده و رو به بهبودیست...(البت نقش کمپوت بالاخص ار نوع آناناس در تسریع بهبودی اثبات شده اس، صرفا جهت اطلاع گفتم منظور خاصی نداشتم!!!)

 

*متدی -برای من گرمایی- به شدت زجر آور و دهشتناک و مزخرف و متاسفانه بسیار موثر که طی آن سرما خورده بخت برگشته با کلاه و ژاکت و پالتو در زیر حداقل دو پتوی چاق و چله به واقع مدفون گشته تا به حد مرگ عرق کند و خوب-!!!- شود!
 **عنوان، یکی از حکایت های کتاب قمر در عقرب نوشته شرمین نادری


سیدجان نوشت: الان زنگ نزنی دعوا کنی ها من کنار بخاری دارم پست منتشر میکنم!

۱۱:۵۶
Designed By Erfan Powered by Bayan