جدال با ماتادور ها...


بعد از شروع طوفانی عربستان که منجر به افسردگی شدید بوفون شد -آخه میگن بعد از اینکه عربستان 5-0 به روسیه باخته، گفته وقتی عربستان با این سطح بالای فوتبالش اومده جام جهانی فقط ما و هلند بو میدادیم؟!!؟ اصن خودشو حبس کرده فقط جیغ میکشه!- امیدوارم امشب رکورد عربستان رو جلوی اسپانیا نزنیم! آخه ما کلی به عرب ها خندیدیم بعید نیست یه همچین شاهکاری سر از آستین خودمون در بیاره!
البته میدونید که ما ایرانیها تحت هیچ شرایطی از زبون کم نمیاریم و از الان به "چیه مگه؟ برزیلم از آلمان 7 تا خورد" به عنوان یه جواب قانع کننده فکر میکنیم! حالا بیاید زیادم بد بین نباشیم وقتی آلمان به مکزیک میبازه و ایسلند با چهار نفر جمعیت از هموطنای مارادونا مساوی میگیرن و سوییس، برزیل مدعی رو متوقف میکنه، شاید ما هم بتونیم با سیستم اتوبوسی یه یک هیچی -خدا رو چه دیدی شاید دری به تخته خورد- مساوی ایی چیزی از اسپانیا بگیریم!
فعلا که به نظرم بزرگترین شگفتی جام رو نه آلمان با شکستش رقم زده نه عرب ها با آبکش شدنشون، پیشی های ملوس ما -با این سر و شکل سوسولی و ناز و عشوه اینا بیشتر شبیه پیشی های ملوسن تا یوزپلنگ!- رقم زدیم هموطن! با صدرنشینی توی گروه مرگ! :)))) گروهی که اسپانیا و پرتغال توشن! (یا امامزاده بیژن)
حالا گلشو مدافع حریف بزنه چه اشکالی داره خب!؟  ما که وسط عقدکنون بودیم و همزمان با بله گفتن عروس، گلم زدیم همچین خونواده های خوش یمنی هستیم ما یعنی! حالا بگذریم که در همین اثنی غریو شادی آقایون لی لی لی لی ملت رو در نوردید و نزدیک بود اون وسط تلفات هم بدیم تازه!
این وسط میگن رونالدو نتونسته موفقیت ما رو تاب بیاره برداشته نوشته "ایران بذون اینکه گل بزنه،برده" بدبخت حسود ایــــــــــــــــــییییش! ناگفته نماند که ملت غیور همیشه در صحنه هم رفتن نوشتن تو هم چهار تا بچه داری ولی زن نداری! ما میایم به روت میاریم؟ والا! قانع شده اصن یه وعضی! خسته نباشی دلاور؛ خدا قوت پهلوان!
ولی حالا خودمونیم یکی دیگه گل زده، یکی دیگه نامش توی تاریخ ننگین شده، ملت رفتن تو صفحه شخصیش خواهر و مادرش رو به فنا دادن اون وقت برداشتن به اینا پاداش دادن! بابا صبر کنین اگه مقابل  اسپانیا و پرتغال به قول معروف در هم کوبیده نشدن، اونوقت! حتما اگه یه 1-0 بگیرن میخوان مجمع الجزایر خلیج فارس رو بزنن به نامشون!
در هر حال به امید موفقیت پیشی هامون:))))

پ.ن: جام جهانی واسه هرکی که آب نداشت واسه ما نون داشت، بالاخره تونستیم تخمه هایی که از عید تا حالا گیرش بودیم رو به خورد ملت بدیم خلاص شیم:دی
پ.ن2: کم مونده فردوسی پور بزنه زیر گریه! اصن بچه پاک افسرده شده! واقعا من نمیدونم کی تو صدا و سیما تصمیم گیری میکنه که اینجوری داره آبروی مملکتو به باد میده! بابا طرف رو با هزار بدبختی دعوت کردن، اونوقت تو هتل حبسش کردن!
پ.ن3: خدایی من جای بازیکنای ایران بوذم میرفتم از نزذیک صورت Pique  و Iniesta رو لمس میکردم ببینم واقعی ان یا پلی استیشن!؟ :دی
پ.ن4: خدایی همیشه به ما می گفتن دلها رو ببرید کربلا تا حالا نگفته بودن دلها رو ببرید کازان!:)))
پ.ن5: الله اکبر! یه نیمه گذشت و گل نخوردیم!:دی
پ.ن6: واقعا خوب بازی کردیم و گلشون شانسی بود انصافا! حتی میتونستیم  گل بزنیم!
  • مهر2خت

راز جنگل...


اون روزا که clash clans و clash of kings و Boom beach و این چرت و پرتا نبود...

اون روزا که آیفون و تبلت و Xbox نبود ...
اون روزا که board game ها خدایی میکرد بین بچه ها...

دلخوش بودیم به همین راز جنگلی  که تازه ما نداشتیم و منتظر بودیم بریم خونه عمه اینا با بروبچ بازی کنیم و حالش رو ببریم!
هی تاس بیندازیم و دونه دونه کاج ها رو ببینیم و تند تند کارت ها رو جمع کنیم
یادش بخیر...

چند روز پیش اتفاقی نسخه اصلی و قدیمی اش رو توی یه مغازه دیدم و طی یک اقدام کاملا احساسی و نوستالژیک مآبانه -!-  بی درنگ ابتیاع نُمودمش!

عصرها که تشنگی و گرسنگی بر ما غالب میگردد با ته تغاری و حتی مامان-!- یه دست میزنیم شاد میشیم این یه وعضی! (خرس گنده هم خودتونید!)


پ.ن1: تا این لحظه موفق به راضی نمودن (مجبور کردن:دی) سیدجان به بازی نگشته ایم وی بسی چغری میکند و بد بدنی!

پ.ن2: تازه هنوز به عمه اینا نشون ندادم که ذوق مرگ شن!

  • مهر2خت

نور به قبرت بباره مرد!


میگن یه روز مارک تواین حوصله اش سر میره، تو فرهنگ فقیر -!- اونا هم هاون نبوده اب توش بکوبه سرگرم بشه که! کلا همه امکانات و آپشن های لاکچری دنیا تو کشور ما خلاصه شده الکی مثلا

همین جوری الا بختکی و از سر بیکاری و بنا به بیماری وول خوردن گروهی از نرمتنان در انتهای روده بزرگش (ما میگیم روده بزرگ شما هم بگید روده بزرگ!)،  برمیداره یه تلگراف به مضمون جمله  "فرار کن، همه چیز را فهمیدند" می فرسته برای 12نفر از مقامات عالی رتبه کشورش؛
صبح روز بعد هر دوازده نفر فلنگ رو بسته بودن!!!

نمیدونم کانادا ظرفیت این تعداد مدیر و رئیسی که از میهن عزیزمون در مواجه با  این پیام فلنگ رو میبستن داره یا نه!؟



بی ربط نوشت: می تونید چرا یهو آسمون تپید و دلار چسبید به سقف و ریال رفت به قهقرا و برجام مالید و ....!؟ هیچی بابا ما قصد کردیم یه لپ تاپ بخریم!

  • مهر2خت

غول سفید ترسناک...


پیش از اینها هر روز به خانه مان زنگ میزد...

هر روز مسائل جاری خانه شان را با مادرم در میان میگذاشت و از او مشورت میگرفت...

هر روز به مادرم سفارش میکرد برایم غذاهای مورد علاقه ام را بپزد، هر روز سفارش لباس های رنگی و اقلام دوست داشتنی ام را میداد تا برایم بخرند

روزهایی که در خانه شان میماندم خاله را موظف میکرد تا برایم شیرینی و سیب زمینی سرخ کرده درست کند!

سوادش قرآنی بود اما اصرار عجیبی داشت تا سه کلمه "بادام" ، "زعفران"و "جوجه" را اول همه کتابهای موجود در خانه شان بنویسد -گاهی که استعدادش فوران میکرد یک جوجه هم میکشید!- از داستان راستان مطهری گرفته تا کتابهای درسی خاله و دایی!

با همین سواد اندک اهل ذوق و قریحه بود، دوست داشت همیشه رمزی، کنایه ای، استعاره ای، حذف به قرینه معنوی ای، چیزی در کلامش باشد، همیشه در جملاتش از کلمات متفاوت از لهجه های دیگر استفاده میکرد. ترکی، عربی و حتی انگلیسی! هر چه هم بلد نبود از این و آن میپرسید.

حالا اما اکثر اوقات گوشه ای نشسته و در خود فرو رفته...

زنگ که نمیزند هیچ، حوصله جواب دادن هم ندارد.

همیشه نگران بیماری مادرش است که سالهاست مرده!

گاهی از خانه بیرون میزند که در مراسمشان شرکت کند ولی!

دیگر سفارش من را به مادرم نمیکند به جایش هر وقت میبیندم میپرسد ازدواج کرده ام یا نه؟ یا بچه نداشته ام کجاست؟ گله نمیکند اما فکر میکند برای عروسی ام دعوتش نکرده ام!

دیگر قلم به دست نمیگیرد تا حتی همان سه کلمه را هم بنویسد، کمتر قرآن و دعا میخواند

مثل یک کودک بی پناه از هر جایی که بدون خاله ام برود میترسد

اری؛ یک غول سفید ترسناک انگار پاک کن بزرگی برداشته و تمام شیرینی های زندگی اش، خاطرات خوبش و حتی بدش را پاک کرده و به جایش ترس و نگرانی و تنهایی برایش نوشته...

با این حال هنوز، هر روز برنج های اضافه را میشوید، در کاسه های چینی و بلوری که از مهمانانش پذیرایی میکرد، میریزد تا کبوتر ها و گنجشک های حیاطشان به خاطر چربی برنج مریض نشوند! روزی نیست که فراموششان کند.

غول سفید ترسناک با تمام قوایش هنوز حریف مهربانیش نشده...!

  • مهر2خت

گشتم نبود...

دقت کردین تو دنیا هر کشوری مکان های مهم و دستاورهای استراتژیک رو به اسم سیاست مداران نامی و رئیس جمهورهای کشورشون نامگذاری میکنن؟ تا هم همین به این وسیله از زحماتشون قدردانی کنن و هم نامشون برای همیشه توی تاریخ کشور خودشون و حتی جهان ثبت بشه.

 جان اف کندی از مشهورترین و مهم ترین فرودگاههای امریکاست یا مثلا یکی از ناو های هواپیمابرشون  به نام آبراهام لینکن، اولین رئیس جمهوری خواه امریکاست یا فرودگاه زیبای پاریس که اسمش شارل دوگله و .... 

جالب اینجاست که توی مهین گل و بلبل خودمون یکی رو که کشتن، دوتای بقیه هم به میمنت و مبارکی در حبس خانگی تشریف دارن بقیه دار و دسته هاشونم که بحمدالله یا فراری ان و خارج نشین یا مختلس و مفسد اقتصادی ان و تحت تعقیب!
آخری هم که به قول خودش علی برکت الله بی وقفه مشغول گل کاری تپه های جامونده!
این وسط ارتش چهار تا موشک ساخته اسمش رو گذاشته سلمان و مقداد و یاسر و  الان به شدت با کمبود اسم روبروئه اونم به خاطر این که از صدر اسلام تا حالا ایران با تلاش شبانه روزی عزیزان، چهارتا آدم حسابی به خوش ندیده! الحمدلله!

 


  • مهر2خت

بیست و هفتم!


تا حالا به ترافیک موجود در فروشگاه ها در روز بیست و هفتم ماه برخورد کردید؟ مکان ترافیک مذکور دقیقا به چگونگی تخصیص اعتبار و سیاست های پولی انبساطی خانواده بستگی داره به این معنی که اگه فروشگاههای خوار و بار فروشی شلوغ باشه یعنی یارانه دست مرد خانواده است و اگه فروشگاه های پوشاک و جینگیل بینگیل فروشی پر ترافیک باشه یعنی یارانه تماما و کمالا توسط خانوم خونه توقیف میشه. ما که از همون بدو ازدواج، هنوز امضای عقدنامه خشک نشده، به اتفاق سیدجان رفتیم و با پررویی تمام یارانه مون رو جدا کردیم!
سپس بنده با اقتدار تمام کارت یارانه رو ثبت و ضبط نموده و نامبرده

تا رفت لب به اعتراض بگشاید همون جا فی المجلس، فی البداهه طور، فتوای حرام بودن یارانه به سادات رو الصاق (همیشه دوست داشتم بدونم کاربرد این کلمه به جز گوشه سمت چپ فرم های اداری کجاست؟! بحمدلله فهمیدم که اینجاست!) کردم به حرام بودن صدقه بهشون و ورژن آپدیت شده اش رو با مهر و امضا دادم دستش! دو دقیقه خیره به دوربین زل زد، ضمن خشکیدن قوه اعتراض، خیلی شیک قانع شد رفت!

 تازه ثواب یه الحمدالله هم این وسط در کارنامه اعمال ما ثبت شد! نامبرده همون طور که قانع شده بود داشت با خودش زمزمه میکرد که: تا مجرد بودیم بابامون میخورد ازدواج کردیم، سرکار علّیه...الحمدالله!

ما سیستممون مثه اون کارمنده اس که پونزده روز  اول ماه رو سیگار برگ میکشه، تاکسی دربست می گرفت و غذای فرانسوی میخورد و  باقی ماه که حقوقش تموم میشه رو با بی پولی !.... همون روزهای اول به قول سید جان توپ میبندیم توش تا خیالمون راحت بشه اصن لامصب همون هورمونه که با بالا رفتن موجودی کارت، دیوانه وار میریزه توی خون و تا موجودی رو به خاک سیاه نشونه ول کن نیست، ترشح میشه و خب...فوقع ما وقع!

بقیه ماه هم به انتظار اون ساعت صفر عاشقی بیست و ششم ماه سر میکنیم! در واقع فاصله موجود تا لحظه موعود رو با تقوای الهی سر میکنیم البته در این بین خب پیش اومده که این وسط شمشیر بر خون پیروز بشه و برای فرار از افسردگی بعد از ولخرجی برای تامین بودجه دور دور های عصرگاهی و خرید های مختصر اما روحیه بخش -اغلب با همون جینگولیجات خری موضوع فیصله پیدا میکنه- لایحه بودجه الحاقیه میخوره و کار به استقراض از بانک مرکزی میکشه! بالاخره باید در نظر داشت که زاناکس و سایر داروهای ضد افسردگی به مراتب هزینه های بیشتری روی دست سیدجان میذاره تا این قبیل خرده جینگولیجات خری ها! به همین برکت قسم!

ه البته اخیرا زمزمه های قطع شدنش به گوش میرسن به همین سوی چراغ (ما بعضی لامپای خونمون تو روزم روشنه) اگه بخوای این شادی رو از من بگیری حسن...میرم وزارت کشور رو به توپ میبندم! مگه من چیم از این مملی شاه کپل و زشت کمتره؟! والاع! 

تازه همون وقت که اون مرحوم رفت مجلس رو به توپ بست اگه باهاش همکاری های لازم صورت گرفته بود حالا اینا نمینشستن افزایش هفتاد درصدی مواجب خودشون رو با حداکثر آرا تصویب کنن و بعدم ار این شاهکار ذوق کنن...مجددا والاع!
از این حرفا که بگذریم، بیست و هفتم هر ماه مردم ایران بیشتر شبیه نیازمندانی هستن که با هزار منت از کسی که قراره خدمتگزار مردم باشه، یارانه نقدی میگیرند -در واقع گدایی میکنن- در حالی که این پول که حق مسلم این مردمه و عملا این قضیه کاملا بر عکسه!
 
  • مهر2خت

خشونت علیه زنان...


خشونت علیه یک زن نه دوبرابر بودن دیه مرد است نه این ادای تازه مد منور الفکرهای نو ظهور در باب الزام حجاب در این مملکت!

 خشونت علیه زنان تنها صورت کبود و نگاه های گاه و بیگاه قلب های مریض نیست 

خشونت علیه زنان تنها آزار جنسی و فقر فرهنگی جوامع متحجر و مرد سالار نیست

خشونت علیه یک زن این روزها از جایی شروع میشود که مردش مجبور است در سرمای استخوان سوز شبهای سرد پاییز تا نیمه شب کنار بساط در خیابان بایستد تا شاید یک کیلو پرتقال بیش تر، یک جفت دمپایی بیشتر، یکدست لباس بیشتر یا .... بفروشد بعد خسته و کوفته و سرمازده به خانه بر میگردد
خشونت علیه یک زن تازه از اینجا شروع میشود که تمام امید و انتظارش ازصبح تانیمه شب برای داشتن یک آغوش گرم، یک زمزمه عاشقانه و حتی نوشیدن یک استکان چای در کنار مردش در جا می پژمرد! دیگر کجاست حوصله ناز و نوازش و زمزمه های عاشقانه؟! غصه یک لقمه نان، غصه اجاره خانه، غصه قسط وام و بهره بانکی و...و...و....
 خشونت اینجاست که سرمای سوزان خیابان در قلب زن مینشیند آن وقت است که مردِ خستهِ بیچاره خر و پف میکند و زن ریز ریز در تنهایی اش برای امید رنگ باخته اش اشک می ریزد هر روز تنها تر و دلمرده تر...قضیه وقتی دردناک تر میشود که زن وسط اشک هایش به این فکر میکند که بیشتر برای احساس مجروحش گریه کند یا غصه نان فردا...
و این قصه هر روز زنانی است که دوشادوش مردانشان شیفت های اضافه، ساعت های اضافی بیشمار، تعطیلات غیر تعطیل ! ، یک دور بیشتر برای زدن یک مسافر بیشتر و... را سپری میکنند اما دیده نمی شوند، خستگی  روحشان به حساب نمی آید آنها هم  سخت مورد خشونت قرار میگیرند اما به طرز بی رحمانه ای جزو آمار ها به حساب نمیایند!
 حالا تفریح و مسافرت و غیره پیشکش، آنها در آرزوی همین دلخوشی های کوچک اما عمیق، بیصدا جان میدهند...


  • مهر2خت

آدم می مونه چی بگه واقعا؟!





+ به سلامتی رفتی خونه خودت؟
- بعله :)
+زیر بنای خونتون چند متره؟
- :|||||
  • مهر2خت

#تو...


پاییز را دوست دارم چون
تو را برایم آورده...
خوبِ من تولدت مبارک...
  • مهر2خت

گوشواره





یک شب گیر داد منو ببر هیات . گفتم فردا شب پا می کوبید که امشب حتما امشب ..مادرش گفت : ببرش گفتم شب سه ساله ست ...دق میکنه ... گفت فدا سر دختر حسین ... موهاشو شونه کرد چادر عربی شو سرش کرد و رفتیم ... توی روضه فقط سکوت کرد... ضبط میکرد انگار ... شام دادن ...نخورد... نشستیم تو ماشین ... کشدار گفت بابا ... گفتم عمر بابا ... گفت یه چی بکم ناراحت نمیشی ؟ گفتم دخترا اصلا بلد نیستن باباشون رو ناراحت کنن خدا تو دلشون نذاشته ... گفت بگو جون مامان ... گفتم جون مامان ... من و من کرد آخه... گفتم بگو ... بغضش ترکید ...تو هق هق صدا پر داد که : من امام حسینو بیشتر از تو داست دارم منو ببخش... دستام از دور فرمون لاله شد دور سرش زدم بغل من اشک اون اشک هیچی نگفتیم ... رسیدیم خونه... خوابید ... فرداش مادرش تو واتساپ عکس یه پیاله فرستاد که توش پر از گوشواره هلو کیتی و بدل و پلاستیکی و استیل بود ... زدم: این چیه خاتون ... زنگ زد : بینی بالا کشید که دخترت منو کشته امروز روضه خوند جیگرم خال زده گفتم بگو جان به لب شدم ... گفت: از صب اینا رو آورده که دختر امام حسین گوشواره هاشو کندن بردن من گوشواره هامو نمی خوام بده بابا بفروشه برای هیات ... باران ما از گوشواره متنفره ...

  • مهر2خت
Designed By Erfan Powered by Bayan