گشتم نبود...

دقت کردین تو دنیا هر کشوری مکان های مهم و دستاورهای استراتژیک رو به اسم سیاست مداران نامی و رئیس جمهورهای کشورشون نامگذاری میکنن؟ تا هم همین به این وسیله از زحماتشون قدردانی کنن و هم نامشون برای همیشه توی تاریخ کشور خودشون و حتی جهان ثبت بشه.

 جان اف کندی از مشهورترین و مهم ترین فرودگاههای امریکاست یا مثلا یکی از ناو های هواپیمابرشون  به نام آبراهام لینکن، اولین رئیس جمهوری خواه امریکاست یا فرودگاه زیبای پاریس که اسمش شارل دوگله و .... 

جالب اینجاست که توی مهین گل و بلبل خودمون یکی رو که کشتن، دوتای بقیه هم به میمنت و مبارکی در حبس خانگی تشریف دارن بقیه دار و دسته هاشونم که بحمدالله یا فراری ان و خارج نشین یا مختلس و مفسد اقتصادی ان و تحت تعقیب!
آخری هم که به قول خودش علی برکت الله بی وقفه مشغول گل کاری تپه های جامونده!
این وسط ارتش چهار تا موشک ساخته اسمش رو گذاشته سلمان و مقداد و یاسر و  الان به شدت با کمبود اسم روبروئه اونم به خاطر این که از صدر اسلام تا حالا ایران با تلاش شبانه روزی عزیزان، چهارتا آدم حسابی به خوش ندیده! الحمدلله!

 


  • مهر2خت

بیست و هفتم!


تا حالا به ترافیک موجود در فروشگاه ها در روز بیست و هفتم ماه برخورد کردید؟ مکان ترافیک مذکور دقیقا به چگونگی تخصیص اعتبار و سیاست های پولی انبساطی خانواده بستگی داره به این معنی که اگه فروشگاههای خوار و بار فروشی شلوغ باشه یعنی یارانه دست مرد خانواده است و اگه فروشگاه های پوشاک و جینگیل بینگیل فروشی پر ترافیک باشه یعنی یارانه تماما و کمالا توسط خانوم خونه توقیف میشه. ما که از همون بدو ازدواج، هنوز امضای عقدنامه خشک نشده، به اتفاق سیدجان رفتیم و با پررویی تمام یارانه مون رو جدا کردیم!
سپس بنده با اقتدار تمام کارت یارانه رو ثبت و ضبط نموده و نامبرده

تا رفت لب به اعتراض بگشاید همون جا فی المجلس، فی البداهه طور، فتوای حرام بودن یارانه به سادات رو الصاق (همیشه دوست داشتم بدونم کاربرد این کلمه به جز گوشه سمت چپ فرم های اداری کجاست؟! بحمدلله فهمیدم که اینجاست!) کردم به حرام بودن صدقه بهشون و ورژن آپدیت شده اش رو با مهر و امضا دادم دستش! دو دقیقه خیره به دوربین زل زد، ضمن خشکیدن قوه اعتراض، خیلی شیک قانع شد رفت!

 تازه ثواب یه الحمدالله هم این وسط در کارنامه اعمال ما ثبت شد! نامبرده همون طور که قانع شده بود داشت با خودش زمزمه میکرد که: تا مجرد بودیم بابامون میخورد ازدواج کردیم، سرکار علّیه...الحمدالله!

ما سیستممون مثه اون کارمنده اس که پونزده روز  اول ماه رو سیگار برگ میکشه، تاکسی دربست می گرفت و غذای فرانسوی میخورد و  باقی ماه که حقوقش تموم میشه رو با بی پولی !.... همون روزهای اول به قول سید جان توپ میبندیم توش تا خیالمون راحت بشه اصن لامصب همون هورمونه که با بالا رفتن موجودی کارت، دیوانه وار میریزه توی خون و تا موجودی رو به خاک سیاه نشونه ول کن نیست، ترشح میشه و خب...فوقع ما وقع!

بقیه ماه هم به انتظار اون ساعت صفر عاشقی بیست و ششم ماه سر میکنیم! در واقع فاصله موجود تا لحظه موعود رو با تقوای الهی سر میکنیم البته در این بین خب پیش اومده که این وسط شمشیر بر خون پیروز بشه و برای فرار از افسردگی بعد از ولخرجی برای تامین بودجه دور دور های عصرگاهی و خرید های مختصر اما روحیه بخش -اغلب با همون جینگولیجات خری موضوع فیصله پیدا میکنه- لایحه بودجه الحاقیه میخوره و کار به استقراض از بانک مرکزی میکشه! بالاخره باید در نظر داشت که زاناکس و سایر داروهای ضد افسردگی به مراتب هزینه های بیشتری روی دست سیدجان میذاره تا این قبیل خرده جینگولیجات خری ها! به همین برکت قسم!

ه البته اخیرا زمزمه های قطع شدنش به گوش میرسن به همین سوی چراغ (ما بعضی لامپای خونمون تو روزم روشنه) اگه بخوای این شادی رو از من بگیری حسن...میرم وزارت کشور رو به توپ میبندم! مگه من چیم از این مملی شاه کپل و زشت کمتره؟! والاع! 

تازه همون وقت که اون مرحوم رفت مجلس رو به توپ بست اگه باهاش همکاری های لازم صورت گرفته بود حالا اینا نمینشستن افزایش هفتاد درصدی مواجب خودشون رو با حداکثر آرا تصویب کنن و بعدم ار این شاهکار ذوق کنن...مجددا والاع!
از این حرفا که بگذریم، بیست و هفتم هر ماه مردم ایران بیشتر شبیه نیازمندانی هستن که با هزار منت از کسی که قراره خدمتگزار مردم باشه، یارانه نقدی میگیرند -در واقع گدایی میکنن- در حالی که این پول که حق مسلم این مردمه و عملا این قضیه کاملا بر عکسه!
 
  • مهر2خت

خشونت علیه زنان...


خشونت علیه یک زن نه دوبرابر بودن دیه مرد است نه این ادای تازه مد منور الفکرهای نو ظهور در باب الزام حجاب در این مملکت!

 خشونت علیه زنان تنها صورت کبود و نگاه های گاه و بیگاه قلب های مریض نیست 

خشونت علیه زنان تنها آزار جنسی و فقر فرهنگی جوامع متحجر و مرد سالار نیست

خشونت علیه یک زن این روزها از جایی شروع میشود که مردش مجبور است در سرمای استخوان سوز شبهای سرد پاییز تا نیمه شب کنار بساط در خیابان بایستد تا شاید یک کیلو پرتقال بیش تر، یک جفت دمپایی بیشتر، یکدست لباس بیشتر یا .... بفروشد بعد خسته و کوفته و سرمازده به خانه بر میگردد
خشونت علیه یک زن تازه از اینجا شروع میشود که تمام امید و انتظارش ازصبح تانیمه شب برای داشتن یک آغوش گرم، یک زمزمه عاشقانه و حتی نوشیدن یک استکان چای در کنار مردش در جا می پژمرد! دیگر کجاست حوصله ناز و نوازش و زمزمه های عاشقانه؟! غصه یک لقمه نان، غصه اجاره خانه، غصه قسط وام و بهره بانکی و...و...و....
 خشونت اینجاست که سرمای سوزان خیابان در قلب زن مینشیند آن وقت است که مردِ خستهِ بیچاره خر و پف میکند و زن ریز ریز در تنهایی اش برای امید رنگ باخته اش اشک می ریزد هر روز تنها تر و دلمرده تر...قضیه وقتی دردناک تر میشود که زن وسط اشک هایش به این فکر میکند که بیشتر برای احساس مجروحش گریه کند یا غصه نان فردا...
و این قصه هر روز زنانی است که دوشادوش مردانشان شیفت های اضافه، ساعت های اضافی بیشمار، تعطیلات غیر تعطیل ! ، یک دور بیشتر برای زدن یک مسافر بیشتر و... را سپری میکنند اما دیده نمی شوند، خستگی  روحشان به حساب نمی آید آنها هم  سخت مورد خشونت قرار میگیرند اما به طرز بی رحمانه ای جزو آمار ها به حساب نمیایند!
 حالا تفریح و مسافرت و غیره پیشکش، آنها در آرزوی همین دلخوشی های کوچک اما عمیق، بیصدا جان میدهند...


  • مهر2خت

آدم می مونه چی بگه واقعا؟!





+ به سلامتی رفتی خونه خودت؟
- بعله :)
+زیر بنای خونتون چند متره؟
- :|||||
  • مهر2خت

#تو...


پاییز را دوست دارم چون
تو را برایم آورده...
خوبِ من تولدت مبارک...
  • مهر2خت

گوشواره





یک شب گیر داد منو ببر هیات . گفتم فردا شب پا می کوبید که امشب حتما امشب ..مادرش گفت : ببرش گفتم شب سه ساله ست ...دق میکنه ... گفت فدا سر دختر حسین ... موهاشو شونه کرد چادر عربی شو سرش کرد و رفتیم ... توی روضه فقط سکوت کرد... ضبط میکرد انگار ... شام دادن ...نخورد... نشستیم تو ماشین ... کشدار گفت بابا ... گفتم عمر بابا ... گفت یه چی بکم ناراحت نمیشی ؟ گفتم دخترا اصلا بلد نیستن باباشون رو ناراحت کنن خدا تو دلشون نذاشته ... گفت بگو جون مامان ... گفتم جون مامان ... من و من کرد آخه... گفتم بگو ... بغضش ترکید ...تو هق هق صدا پر داد که : من امام حسینو بیشتر از تو داست دارم منو ببخش... دستام از دور فرمون لاله شد دور سرش زدم بغل من اشک اون اشک هیچی نگفتیم ... رسیدیم خونه... خوابید ... فرداش مادرش تو واتساپ عکس یه پیاله فرستاد که توش پر از گوشواره هلو کیتی و بدل و پلاستیکی و استیل بود ... زدم: این چیه خاتون ... زنگ زد : بینی بالا کشید که دخترت منو کشته امروز روضه خوند جیگرم خال زده گفتم بگو جان به لب شدم ... گفت: از صب اینا رو آورده که دختر امام حسین گوشواره هاشو کندن بردن من گوشواره هامو نمی خوام بده بابا بفروشه برای هیات ... باران ما از گوشواره متنفره ...

  • مهر2خت

آغازی پر مهر...

پاییز همیشه برای من دوست داشتنی ترین فصل سال بوده 

امسال اما دوست داشتنی تر...

تقابل اولین ها در این مهر دل انگیز شاید اون رو برای همیشه به منحصر بفرد ترین پاییز عمرم بدل کنه
اولین روزهای مهر، اولین روزهای محرم آقامون حسین علیه السلام و اولین ساعتها و روزهای سکونت توی خونه جدید من و سیدجان...
خونه ای که اگر چه هنوز کاملا شکل نگرفته، اگر چه هنوز اسباب و اثاثش وسط هال و پذیرایی مهمونه، اگر هنوز گاز و یخچال و لباسشوییش نصب نشده، اگر چه هنوز اوپن آشپزخونه اش پر از کارتون های باز نشده و وسایل چیده نشده اس اما خونه اس، خونه ما... 
آرامشی رو به رگ هامون تزریق میکنه که تمام سختی ها، دوندگی ها و حرف شنیدن های این دو سال و نیم رو از یادمون میبره!
درسته که این مدت توی خونه پدر و مادرها در رفاه بودیم اما خوابیدن با یه کمر داغون و زانوهای بی جون وسط این بازار شام، واقعا یه طعم دیگه داره...
حتی لذت خوردن دو نفره چای کیسه ای توی لیوان های یکبار مصرف بعد از یه روز سخت توی خونه خودمون با چای حاضر و آماده توی بلورهای فرانسوی خونه بابا، قابل مقایسه نیست!
وسط این همه لحظه های دلپذیر و پر مهری که مدت ها منتظرش بودیم اما یه حس موذی توی قلبم زنگ میزنه انگار، حسی که هر لحظه میپرسه یعنی واقعا خداحافظ خونه پدری؟!


پ.ن: از خدواند مهربون میخوام به حق این روزهای عزیز و صاحبش به عشق، ایمان و رزق حلالمون برکت بده.

  • مهر2خت

شیر بخور، شیر بخور یا مروری بر آثار ابوالتلخیص...!



گفتم شاید بد نباشه یه بهانه بزرگداشت استاد شهریار و روز شعر و ادب پارسی یادی بکنیم از گمنامان با استعداد این عرصه 

قضیه از اون جا شروع شد که از بدِ روزگار یه گوشه از دندون عصب کشی شده ما بشکست و ما ناگزیر از پی درمان وی به مطب اطبا سرازیر...آخ کمرم! -یاد قیمت های نجومی عزیزان افتادم یه لحظه :دی-

دنبال یه آدم باتجربه و با انصاف از این سر شهر تا اون سر شهر تا بالاخره یافتیم آن درّ گران! 
القصه این آقای دکتر ضمن اشتغال به شغل شریف و ثمینِ-!- دندانپزشکی، روان شناس بود و عضو انجمن هیپنوتیزم ایران!
حالا بگذریم که از همون روز اول که فهمید فوبیای دندون پزشکی و اون بوی خاصی که تو مطب همه دندون پزشکا میاد و ترس از اون مته قیژ قیژو و .... دارم، رفت رو مخ ما و ضمن کار در باب این مسائل ما رو روان کاوی میفرمودند همزمان و اینا، در این مجال نمیگنجه، یه روز برگشت به ما گفت خب میبینم که شیر هم نمیخوری بحمدلله! گفتیم نعععع!
گفت خسته نباشی! همچین با افتخار میگه نعععع، انگار آمریکا رو مشترکا با کریستف کلمپ کشف کرده! خب چرا نمیخوری؟! تو الان، تو این سن اول نیازت به کلسیمه و پس فردا میخوای مادر بشی و از این صوبتا گفتم شیر شرکتی که پالم داره و وایتکس! شیر کیلویی هم بوی بز میده به واقع! رفت تو فاز روانشناسی که اینا تلقینه و نمیدونم شیر سرد بخور بو نمیده و با هل بخور بوش حس نشه و .... در همین اثنا سید جان که جهت قوت قلب ما در صحنه حضور بهم رسانیده بود سر درد دلش باز شد که آقای دکتر سخن ار زبان ما میگویی و هر چی میگم شیر بخور به خرجش نمیره نه با زبون خوش نه با توپ و تَشَر، آقا هنوز این کلمه تشر در دهان مبارک سید جان منعقد نشده باز روانشناس درون دکتره برآشفت که جانِ برادر اشکال از همین جاست اگه شما هر روز نوازشش کنی و شعر براش بخونی و با محبت بهش بگی شیر بخوره اینم دیگه گوش به حرف میده! بیچاره سید جان سیامک انصاری طور زل زد به دوربین و همون جا در افق محو گشت!
دردسرتون ندم؛ همون روز سیدجان، با اعتراف به اینکه از این مغز مهندسی غیر از مدار و منبع تغذیه و  PLC و تهِ  تهش یه توانا بود هر که دانا بود چیزی در نمیاد که در این برهه حساس کنونی -!- به کار بیاد، مسئولیت خطیر  پیدا کردن شعر مذکور رو به من سپرد تا ایشان از بر کرده و صبح به صبح محض تناول شیر برایمان بخوانند! 

آقا از فرداش ما گشتیم و گشتیم تا از انبوه اشعار شاعران شکّر سخن  و شیرین گفتار یکی رو -جناب علیرضا خان بدیع حفظهم الله!- پیدا کردیم که دست از سر معشوق چشم و ابرو مشکی برداشت بالاخره! شاد و خرامان اومدیم رو به سیدجان که جانا آنکه یافت می نشود رو اورکا اورکا...! اصن غزل نیست که، اصل جنسه جانِ شما:

 دو چشمِ میشی تو گرچه رام و آرامند / اگر اراده کنی شیر و شاه در دامند

 تویی که میگذری این کجاوه یا خورشید؟/ که مرد و زن همه از صبح زود بر بامند

بهار آمده و گونه های صورتی ات / شکوفه بار تر از کشتزار بادامند

 و...حافظا

 قرار بر این شد از فردا صبح زود که میخوان برن سر کار این چند بیت رو برای ما قرائت بفرمایند
 فکر میکنید چی شد؟!
کل غزل رو حفظ کرد؟ خیر
همون سه بیت رو؟    خیر
دو بیتش رو؟            خیر
فقط بیت اول؟          خیر
قرائت ایشان در:
روز اول: دو چشمون میشیِ تو / شیر بخور، شیر بخور
روز دوم: میشی چشم /شیر بخور، شیر بخور
و بالاخره روز سوم در شاهکار بی بدیلی در عرصه تلخیص اشعار و متون ادبی تنها به آهنگین خواندن جمله شیر بخور، شیر بخور بسنده نمودند!
و خب این روند تا کنون ادامه داره...!
دیگه منم دیدم بنده خدا سیدجان، داره ار جون و دل مایه میذاره، روزی به لیوان محض خاطر روحیه لطیف و طبع نازکِ شعر از بر کُنِش میخورم! 
  • مهر2خت

لبخند مادر...


وقتی یادم میاد این روز برامون خاص بوده از همون بچگی، ناهار ظهر عید خونه عمه اینا که شوهر و بچه هاش سید بودن، عیدی گرفتناش، بدو بدو کردنای تا شب با بچه ها و آخر شب خسته کوفته ولی شاد و خوشحال  برگشتن...

 یادم نمیاد هیچ سالی این برنامه تغییر کرده باشه تا دو سال پیش...

 از وقتی که سیدجان وارد زندگی من شد یا بهتر بگم مادر مهربونش از توی بهشت منو قابل دونست و اونو به من سپرد چقدر خوبه که پدر شوهر و مادر شوهر آدم، امیرالمومنین و حضرت زهرا باشن.

 امسال سومین ساله که من به همراه بقیه اعضای خانواده سید جان ،  شش صبح بیدار میشم و تقریبا تا آخر شب میزبان مهمون های امیرالمومنینیم... 

سخته...خستگی داره اما خیلی شیرینه، یه شیرینی خاص و وصف ناپذیر...

شاید باورش سخت باشه اما توی تمام طول روز لبخندشون رو حس میکنم...
عید غدیر چه از سالهای خوب بچگی توی خونه عمه و چه الان توی خونه سیدجان اینا همیشه برای من یه روز خاص و دلپذیر بوده ...
خدا رو شکر
الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی بن ابیطالب و اولاده المعصومین...  
عیدتون مبارک 


  • مهر2خت

از اون شب به بعد دیگه اون مهردخت سابق نشدم...!


ا

با سید جان رفتیم مغازه شیشه بری برای این  کیف آینه، آینه بخریم بهش گفتم دوتا آینه 7.5*7.5 میخوام یه نگاه به من انداخته نیشش رو تا بناگوش باز کرده میگه میخوای پریسکوپ درست کنی؟!

آخه خدا وکیلی قیافه من به دختر بچه دوم راهنمایی میخوره؟!  اصن جلوی سید جان زد موجودیت ما رو به عنوان یک همسر، شِت و پِت کرد رفت!

کم مونده بود لپ ما رو هم بگیره بکشه اون وسط!

سیدجان مگه یادش میره:! راه میره (به این حالت :))))) )میگه پریسکوپ میخوای؟!




  • مهر2خت
Designed By Erfan Powered by Bayan